چارلز رابرت داروین (۱۲ فوریه، ۱۸۰۹ - ۱۹ آوریل، ۱۸۸۲)دانشمند و زیستشناس انگلیسی و بنیانگذار نظریهٔ تکامل است. او کتابی با عنوان اصل انواع دارد.
از کودکی تا دانشگاه
چارلز داروین در ۱۲ فوریه ۱۸۰۹ در خانواده پزشکی ثروتمند اهل شروبری، شروپشایر، انگلستان دیده به جهان گشود. او پنجمین از شش فرزند خانواده بود. پدرش رابرت داروین و مادرش سوزانا وجوود هر دو از خانوادههای اصیلزاده انگلیسی و حامیان کلیسای توحیدی بودند.
وقتی داروین هشت سال داشت مادرش درگذشت. یک سال بعد او را برای تحصیل به مدرسه شبانهروزی در شهر مجاور فرستادند. در ۱۸۲۵ پس از صرف یک سال کارآموزی در کنار پدرش برای تحصیل پزشکی به دانشگاه ادینبرو رفت. اما خشونت عملیات جراحی باعث شد که از پزشکی بیزار شود و در عوض نزد یک برده سیاهپوست آزاد شده به نام جان ادمونستون به آموختن تاکسیدرمی مشغول شود. داروین شیفته داستانهایی بود که ادمونستون از جنگلهای بارانی امریکای جنوبی برایش تعریف میکرد.
یک سال بعد داروین یکی از اعضای فعال انجمن دانشجویی طبیعیدان و شاگردی مستعد در مکتب رابرت ادموند گرانت، یکی از پیشگامان نظریه تکامل بود. وی همچنین در کلاسهای تاریخ طبیعی رابرت جیمسون در زمینه جغرافیای چینهشناختی شرکت میکرد و طریقه طبقهبندی گیاهان را در موزه بزرگ دانشگاه ادینبورو میآموخت.
در سال ۱۸۲۷ پدر ناخشنود از این که پسر جوانش به پزشکی علاقهای نشان نمیدهد، نام او را در کالج کریست دانشگاه کیمبریج نوشت تا در کسوت روحانیت در آید. این تصمیم عاقلانهای برای داروین جوان بود چرا که در آن زمان کشیشهای انگلیکان درآمد خوبی داشتند و بسیاری از طبیعیدانان خود روحانی بودند. با اینحال داروین در کیمبریج ترجیح میداد که به جای درس خواندن همراه با پسر عمویش ویلیام داروین فاکس به سوارکاری، تیراندازی و جمعآوری سوسک بپردازد و در این کار آنچنان پیشرفت کرد که او را به عنوان سوسک شناس به جناب کشیش جان استیونس هنسلو استاد گیاهشناسی معرفی کردند. داروین در کلاسهای تاریخ طبیعی هنسلو شرکت جست و چیزی نگذشت که محبوبترین شاگرد وی شد. با نزدیک شدن فصل آزمون، داروین بر درسهایش متمرکز شد و سرانجام امتحانات نهایی را با کسب نمره خوب در الهیات و نمرههای متوسط در ادبیات یونانی، ریاضیات و فیزیک با موفقیت پشت سر گذاشت.
پس از دانشآموختگی، داروین و همکلاسیهایش تصمیم گرفتند که برای مطالعه تاریخ طبیعی مناطق گرمسیر به جزایر مادئیرا سفرکنند. وی برای کسب آمادگی بیشتر در کلاسهای جغرافیای جناب کشیش ادام سجویک نامنویسی کرد؛ اما هنگامی که به اتفاق او برای نقشهبرداری از لایههای صخرهای ویلز در آن ناحیه به سر میبرد خبر لغو سفر به او رسید. داروین در راه بازگشت به خانه بود که نامه دیگری دریافت کرد؛ نیروی دریایی به دنبال یک طبیعیدان میگشت که ناخدا رابرت فیتزروی را در یک سفر اکتشافی به امریکای جنوبی همراهی کند و هنسلو داروین را پیشنهاد کرده بود. این سفر فرصتی گرانبها بود برای داروین تا علائقش را به عنوان طبیعیدان دنبال کند.
پدر ابتدا این سفر را بیهوده میدانست و با آن مخالف بود ولی با اصرار برادر زنش جوزیا وجوود بالاخره با تصمیم پسرش موافقت کرد. این سفر نه دو سال که پنج سال به درازا کشید و مقدر بود که دانش بشر را به مسیری نو رهنمون شود.
سفر با بیگل
سفر با کشتی بیگل پنج سال به طول انجامید. داروین بیشتر این مدت را صرف پویشهای زمینشناختی، بررسی سنگوارهها و مطالعه بر روی ارگانیسمهای زنده کرد. او از موجودات زنده امریکای جنوبی هزاران نمونه گرد آورد که بسیاری از آنها تا آن زمان برای دانشمندان غربی ناشناخته بودند. همه اینها به علاوه یادداشتهای مفصلی که داروین از مشاهدات خود تهیه کرده بود، در نظریهپردازیهای آینده او بسیار به کار آمدند.
پیدایش نظریه تکامل
داروین ابتدا به هیچوجه در پی به چالش کشیدن فرضیه ثبات انواع نبود ولی ادامه تحقیقات سؤالات بیپاسخ زیادی پیش پایش میگذاشت. یک سال پیش از شروع سفر، کتاب جنجالبرانگیزی از چارلز لایل منتشر شده بود به نام اصول زمینشناسی که داروین نسخهای از آن را همراه خود داشت. نویسنده در این کتاب مدعی شده بود که سطح زمین بر اثر فرآیندهای تدریجی تغییر میکند و دگرگونی پوسته زمین جریانی یکنواخت در طبیعت در طول تاریخ این کره است. وی توضیح میدهد که هر نوع موجود زنده ابتدا در مرکزی رشد میکند و از آن نقطه پخش شده است و نشان داد که مدتی دوام آورده تا تدریجا از بین رفته و جای خود را به انواع دیگر داده است (اصل مراکز آفرینش). از این رو او نتیجه گرفت که پیدایش انواع جدید جریانی پیوسته و یکنواخت در طول تاریخ زمین است. این نظریات که کاملاًً بر خلاف باورهای رایج زمانه بود، سر و صدای زیادی در محافل علمی برانگیخت. داروین با بررسی لایههای سنگی و سنگوارهها در نقاط مختلف شواهد زیادی در تأیید نظریات لایل یافت. در جزایر گالاپاگوس او فسیلهایی بسیار نزدیک ولی نه کاملاًً همانند با اشکال زنده پیدا کرد. وی مشاهده کرد که لاکپشتهای ساکن در هر جزیره اندکی با لاکپشتهای جزیره مجاور متفاوتند و سهرههای جزیرههای مختلف تفاوت کمی با یکدیگر دارند. از نظر داروین بهترین توضیح آن بود که انواع تغییر میکنند و اعضای هر گونه نیای مشترکی دارند.
پس از اتمام سفر، داروین با کنار هم گذاشتن مشاهدات خود و با استفاده از اصل «مراکز آفرینش» چارلز لایل نحوه توزیع گونههای مختلف جانوری را توضیح داد و در اولین ویرایش کتاب خود با عنوان «مسافرت بیگل» منتشر کرد.
دستاوردهای علمی پیش از ارائه نظریه تکامل
در تمام طول سفر، داروین همواره از حمایتهای استاد سابقش برخوردار بود. هنسلو ترتیب چاپ نوشتههای داروین را میداد و سنگوارههای جمعآوری شده را در اختیار طبیعیدانان معتبر میگذاشت؛ بطوریکه وقتی در دوم اکتبر ۱۸۳۶ بیگل به بریتانیا بازگشت، داروین در جمع دانشمندان شهرتی پیدا کرده بود. او پس از دیداری از خانه و ملاقات با پدر به لندن رفت و گروهی از بهترین طبیعیدانان را گرد آورد تا بر روی نمونههای گیاهی، جانوری و زمینشناختی جمعآوری شده مطالعه کنند. هنسلو داروین را به ریچارد اوون زیستشناس معروف معرفی کرد. وقتی اوون در کالج پادشاهی جراحان بر روی مجموعه سنگوارههای داروین کار کرد با کمال شگفتی متوجه شد که آن متعلق به گونههایی از جوندگان غولپیکر و تنبل هاست که نسلشان منقرض شده است. این کشف بیش ازپیش بر اعتبار داروین افزود.
در ۱۷ فوریه ۱۸۳۷ لایل سخنرانی خود در مقام رئیس انجمن زمینشناسی را به یافتههای ریچارد اوون درباره مجموعه سنگوارههای داروین اختصاص داد با این مضمون که گونههای منقرض شده با گونههای فعلی همان منطقه در ارتباطند. در همان جلسه داروین به عنوان عضو شورای انجمن زمینشناسی برگزیده شد.
نگارش کتابی درباره زمینشناسی امریکای جنوبی و تألیف کتاب چند جلدی «جانورشناسی کشتی بیگل» از جمله دیگر پروژههایی بود که داروین در آن مشارکت کرد.
فعالیتهای علمی شدید داروین تا اواسط ۱۸۳۷ ادامه یافت. در این زمان او به توصیه پزشکان از فشار کار کم و برای استراحت در ییلاق اقامت کرد.
زندگینامه تکمیلی :
چارلز داروين طبيعي دان معروف و نويسنده آثار اصل انواع و انتخاب طبيعي در سال 1809 در شروزبري انگلستان بدنيا آمد. پدرش رابرت داروين ،از پزشکان موفق و ثروتمند بود که در سايه او فرزندانش زندگي راحتي را مي گذراندند بي آنکه چيزي کم داشته باشند 0چارلز 8ساله بود که مادرش را ازدست داد. پدر بزرگش ، دکتر اراسموس داروين از پزشکان معروف و طبيعيدانان بزرگ زمان خود بود . در ميان اين خانواده تحصيل کرده و روشنفکر ،تنها چارلز بود که ظاهراً از هوش و استعداد بي بهره بود .در دوران تحصيل ، معلمان و مديران مدرسه او را شاگردي کودن وتنبل مي خواندند ، اما حقيقت قضيه اين است که او نابغه بود. شايد به اين خاطر ديگران او را نادان مي دانستند که تصورات و افکار بلندش براي آنها قابل قبول نبود ، و نيز با برنامه درسي مدرسه ارتباطي نداشت.
چارلز،علاقه زيادي به حيوانات و حشرات داشت.دقت او در مشاهده و مطالعه موجودات زنده شگفت آور بود . خودش در اين باره مي گويد : من بر تمام افراد عادي بشر از نظر دقت ديد و مشاهده کنجکاوانه برتري دارم و هر چيز را با انديشه مي نگرم. قدرت مشاهده چارلز هميشه مورد توجه پدر بود. پدر داروين , مردي تنومند و قوي هيکل بود که وزنش به 150 کيلو مي رسيد. او در موقع عيادت از بيماران فقير , اغلب دچار اشکال مي شد زيرا پله ها و اتاق هاي خانه اين بيماران اکثرا خراب وفرسوده بود و تحمل وزن دکتر رابرت را نداشت. از اين رو چارلز را به جاي خود به عيادت بيماران مي فرستاد. و چارلز پس از معاينه و مشاهده وضع حال بيماران , يادداشتهايي روي کاغذ مي آورد و آنها را به پدرش مي داد تا براي بيمارانش نسخه بنويسد. چارلز با برادرش اراسموس براي تحصيل طب وارد دانشگاه ادينبورگ شد . همانطور که انتظار مي رفت ,وضع تحصيلي او در دانشگاه رضايت بخش نبود و از دانشجويان بي استعداد به شمار مي آمد. اما چارلز به کارهاي تجربي و علمي علاقه زيادي از خود نشان مي داد.
مخصوصا به موضوعاتي که درباره منشا حيات دور مي زد و از مسايل روز بود , عشق مي ورزيد. پس از دو سال تحصيل در دانشگاه چون موفقيتي کسب نکرد و استعداد تحصيل در رشته پزشکي را نداشت از دانشگاه اخراج شد. پس از شکست در تحصيل ، چارلز که در خانواده بي نياز و روشنفکري بزرگ شده بود , تصميم گرفت حرفه آبرومندي براي خود دست و پا کند . مدتها دنبال اين کار بود و عاقبت به علم الهيات روي آورد. براي تحصيل اين علم به کمبريج رفت و مدت کمي در آنجا به آموختن حمکت الهي و اصول و قواعد ديني پرداخت. اما بيشتر اوقاتش را به شکار حشرات و جمع آوري آنها مي گذراند. داروين در بيست سالگي در رشته الهيات از دانشگاه فارغ التحصيل شد , اما ابدا حاضر نبود که کشيش باشد و افکارش در جايي ديگر سير و سياحت مي کرد. بعد از مد تي نامه اي از جان هنسلو(1) گياه شناس جوان که يکديگر را در دانشگاه کمبيريج ديده بودند , دريافت کرد. داروين به دعوت وي نزد او رفت و در آنجا بود که با کاپيتان فيتزروي(2) ناخداي کشتي بيگل(3)آشنا شد و تصميم گرفت که با اين کشتي به سفر دور و درازي برود. کشتي بيگل , عازم سفر به جزاير آمريکاي جنوبي بود و چارلز علاقه داشت که در اين سفر به تحقيق و مطالعه طبيعت بپردازد. مسافرت او دو سال طول کشيد اما وي به پايان آن نمي انديشيد , حتي مايل بود سالها در اين جزاير بماند و زندگي کند.
در بازگشت از سفر ،نزد پدر رفت و از او تقاضاي پول کرد ولي پدر در جوابش گفت : اين فکر و عقيده تو کاملاً بيهوده است و از اين مسافرتها چيزي بدست نخواهي آورد . سرانجام اعضاي خانواده باهم مشورت کردند و با مسافرت چارلز موافقت شد . هنگامي که کشتي بيگل در زمستان سال 1831 بار ديگر سفر دريايي اش را از بندرگاه دونپورت آغاز کرد چارلز هم به اين سفر رفت .او مدت 5سال از خانواده خود دور بود ، و روح ماجراجو و کنجکاوانه اش دائما در پي يافتن تازه هاي طبيعت بود چارلز در مشاهداتش نازک بيني و دقت شگرفي داشت .
گزارش تحقيقي خود را بسيار جالب موشکافي مي کرد و آن را بسط مي داد . در جمع آوري گياهان و سنگواره جانوران مهارت کافي داشت و هرگز از اين کار خسته نمي شد . در هر بندري که کشتي لنگر مي انداخت گزارش کار ، و چيزهايي که جمع آوري کرده بود براي خانواده اش مي فرستاد سفر دريايي داروين پر از ماجرا و خطر بود . در جزاير ،جانوران درنده ، انسانهاي وحشي ،دزدان دريايي زندگي مي کردند ، و او ناگزير بود براي حفظ جان خود از آنان دوري کند طوفانهاي هراسناک و سرماي مهلک او را آزار مي داد .
اما در عوض ،مناظر و چشم اندازهاي زيبا و ديدني و زنان خوب روي شهرهاي آمريکاي جنوبي او را تحت تاثير قرار مي داد. دراين سفر کاپيتان فيتزروي و سه تن از بوميان وحشي را که در سفر قبل به گروگان برده بود به قبيله شان باز گرداند . داروين متوجه شد که اين سه بومي که طبيعت آنها با آب و هواي نامساعد عادت داشت پس از تماس با محيط متمدن روحيه شان تا حدي تغيير کرده بود. کشتي بيگل ،پس از نقشه برداري از سواحل گمنا م و مطالعه درباره انواع گياهان عجيب و زندگي جانوران ، سر انجام در جزاير گالاپاگويس ، واقع در 800 کيلو متري غرب آمريکا ي جنو بي لنگر انداخت طبيعت ،شبيه آزمايشگاه حيرت انگيزي بود که داروين در آن سخت فرو رفته بود ، و در راهي گام بر مي داشت که شيفته آن بود .
چارلز ، با مطالعات خستگي نا پذ ير خود عاقبت به کيفيت اصل انواع پي برد . چگونگي و تحقيق و مطالعه درباره زندگي مو جودات زنده با انواع گو نا گو ن ، کليد حقيقت را بدست داروين داد و درک کرد که تغييرات لازم معمولاً در انواع حيات نمودار مي شود داروين در خاطراتش مي نويسد :در جزيره پرندگان زندگي مي کنند که نژاد آنها يکي است اما انواعشان با هم فرق دارد .روش زندگي خزندگان و پرندگان و ساير حيوانات از جزيره اي به جزيره ديگر متفاوت است ،اما يک يک اصل تشابه در ميان همه آنها به چشم مي خورد .اگر تمامي آفرينش و خلقت در يک زمان بوجود آمده است ،اين سوال پيش مي آيد که چرا در انواع مو جودات زنده اختلافاتي ديده مي شود ؟ حاکم يکي از جزاير به داروين گفته بود که در يکي از جزاير اطراف لاک پشتهايي زند گي مي کنند که نژاد و اصل آنها با هم تفاوت دارد . داروين فهميد که تشابه و اختلاف در ساير موجودات زند ه هنگامي مفهوم دارد که اينها از اجداد خود خصوصيتهايي به ارث برده باشند و بعد در دوره تکامل تغييراتي در آنها طي شده است .
به اين ترتيب ،ريشه تئوري تکامل تدريجي در مغز داروين شروع به نشو و نمو کرد به عقيده او در انواع موجودات زنده تغييراتي ديده مي شود . اين يک حقيقت محض بود ، اما چه عواملي موجب اين تغييرات شده و چگونه اين اتفاق افتاده ؟ اين پرسش تا سال 1838 که کتاب رساله اي درباره جمعيت نوشته اقتصاددان معروف انگليسي مالتوس ، را مطالعه کرد در ذهن او باقي بود . مالتوس ، عقيده داشت که انسان طبق تصاعد هندسي زاد و ولد مي کند ، و فرآورده هاي غذايي طبق تصاعد حسابي افزايش مي يابد . و از اين رساله تحقيقي نتيجه گرفت که انسان بايد جلو ازديا د نسل را بگيرد و گرنه جمعيت کره زمين آنقدر زياد خواهد شد که غذاي کافي به همه نخواهد رسيد و افراد بشر ناگزير مي شوند همد يگر را پاره پاره کنند . اين نظريه ، توجه داروين را به خود معطوف کرد و دريافت که چگونه و چرا موجودات زنده از نسلي به نسل ديگر تغيير مي کنند. داروين معتقد بود که حيوانات اهلي از مخلوقهايي هستند که مي توان در نژاد و نسل آنها صفات و خصو صيتهاي دلخواه بوجود آورد .
انسان صفات مورد دلخواه را در حيوانات اهلي به اين ترتيب بدست آورد که بعضي از آنها را که صفات دلخواهش را نداشتند وادار به کاهش زاد و ولد کرد و بعد حيواناتي را که داراي صفات انتخابي بودند پرورش داد و نسل آنها را زيادتر کرد . داروين ، مشاهده کرد که در انواع حيوانات وحشي نيز اختلافهايي پيدا شده است . در اينجا باز اين پرسش مطرح مي شود که چگونه انتخاب بدون کمک و دخالت دست انسان صورت گرفته است ؟ نظريه مالتوس بار ديگر داروين را به خود آورد . انسان ناگزير است براي ادامه حيات غذا تهيه کند و براي رسيدن به اين خواست خود به نحوي با محيط و طبيعت بجنگد و برآن غلبه کند . حيوانات وحشي داراي اين خصوصيات هستند . اگر غذا بقدر کافي در دسترس نباشد تنها حيواناتي قادر به ادامه حيات خواهند بود که حريف سرسخت طبيعت باشند .اصل انواع ، يگانه کليد کشف تغييرات يکنواخت در انواع بود .داروين درباره تنازع بقا مي گويد : اختلافهاي مناسب تثبيت مي شوند و اختلافهاي ناياب از بين مي روند ، و در نتيجه انواع جديدي بوجود مي آيند.
داروين مدت بيست سال براي اثبات تئوريهايش که در مسافرت با بيگل روي آنها مطالعه کرده بود مدارک لازم را گردآوري کرد . در سال 1855 زيست شناس انگليسي آلفرد راسل والاس رساله اي با عنوان قوانين و اصول انواع جديد منتشر ساخت . بيشتر مطالب اين مقاله شباهت زيادي به تئو ريهاي داروين داشت که هنوز آنها را بچاپ نرسانده بود . در سال 1858 والاس رساله اي از تحقيقات خود را بنام تمايل تغييرات انواع از منشاء اصلي براي داروين فرستاد . داروين پس از مطالعه مقاله والاس متوجه شد که اين چکيده اي از نظريه هاي او در باب تکامل است که به شيوه ديگر همان نقطه نظرها را دنبال مي کند . سپس تصميم به چاپ پژوهشهايش گرفت و در سال 1858 بود که کتاب والاس به همراه تئو ريهاي داروين در انجمن لينه لندن خوانده شد. کتاب معروف اصل انواع اثر داروين سال بعد بچاپ رسيد . داروين ، در اين کتاب تئوري خود را به تفضيل شرح داده بود و درباره کليات زمين شناسي و مو قعيتهاي جغرافيايي گياهان و جانوران بحث کرده است اکثريت مردم دنيا از تئوري داروين خرده گرفتند و با او به جدال بر خواستند زيرا اولين بار بود که چنين چيزهايي مي شنيدند .
داروين توجهي به سر و صداها و اعتراضهاي بي پايه نداشت و نقطه نظرات خود را با علاقه هر چه بيشتر پيگيري مي کرد. در سال 1860 در اجتماعي از پيشرفتهاي علوم انگلستان شعارهايي بر ضد داروين خوانده شد . اسقف اعظم آکسفورد بروي سکوي خطابه رفت و بي رحمانه به داروين و همکارش توماس هاکسلي حمله برد و آن را به باد مسخره گرفت . اسقف پرسش خود را اين طور مطرح کرد که آيا پدر بزرگ يا مادر بزرگ آقاي هاکسلي از ميمون هستند ؟ هنگامي که هاکسلي در پاسخ گفت: که او ترجيح مي دهد جدش ميمون باشد تا اسقف ناگهان جلسه به هم خورد و هيا هويي به پا شد . در سال 1925 يک معلم مدرسه به نام جان سکوپس به علت تدريس نظريه تکاملي داروين در ايالت تنسي ، مورد تعقيب قانوني قرار گرفت . او در اين محاکمه مقصر شناخته شد اما راي دادگاه بعدا لغو شد . چهل سال پس از مرگ داروين که تمدن صورت جديدتري بخود گرفته بود هنوز نظريه اش موضوع بحث و اختلاف بود. داروين فيلسوفي برد بار و آرام بود. کتابش پس از چاپ با جنجال زيادي روبرو شد .
او پس از بازگشت از مسافرت با بيگل ، بيمار شد و مدتها در بستر بيماري بود و هميشه سر درد و تهوع داشت تا 70 سالگي زندگي کرد اما ديگر به مسافرت نرفت. در سال 1836 با دختر عمويش اماوجوود ازدواج کرد و با خانواده خود در دهکده کوچکي در ناحيه کنت زندگي راحتي داشت و داروين مانند ارسطو سخت تحت تاثير عظمت و شکوه طبيعت قرار گرفته بود و به آن چون دوستداري که خالق و طراح مبتکر موجودات گوناگون است احترام مي گذاشت. چار لز دار وين در سال 1882 از دنيا رفت . اگر او امروز زنده بود و به سفر در يايي مي رفت هر گز نمي توانست به آن نتايجي که در سفر به جزاير گالاپاگوس دست يافته بود برسد زيرا ديگر از آن لاک پشت هاي عظيم الجثه و ميمو نهاي غريب الشکل خبري نيست . همه آن گياها ن نايا ب و پرندگان زيبا محو و نابود شده اند . امروز ، اين جزاير مراکز پايگاه هاي هوايي است و غرش هواپيماهاي جت ، صداهاي حيواناتي ر ا که داروين نخستين بار شنيد براي هميشه در خود خفه کرده است . داروين ، متفکر بزرگي بود که تئوري تکامل را بنياد نهاد و تحول چشمگيري در جهان بوجود آورد . او عقيده داشت که تئوريهاي علمي نيز دستخوش تغييرات تکاملي مي شوند
(1) John Henslaw
(2) Fitzroy
(3) Beagle
ریشه های نظریه داروین
به نظر میرسد که بهترین روش برای درک و تفهیم مبانی و ارکان نظریه داروین این است که ریشههای فکری این تئوری تشریح شود. به این معنا که نحوه استفاده داروین از نظرات و افکاری که منبع الهام و مورد استفاده داروین قرار گرفتهاند، بیان گردد. در واقع داروین بخشهایی از نظریه خود را به ترتیبی که خود نیز دقیقا تصریح کرده از پیشینیان کسب نموده و ضمن تلفیق و ترکیب آنها خود وی نیز نکات تازهای بر آنها افزوده است.
نظریه مالتوس
مالتوس جامعه شناس و اقتصاددان انگلیسی 1838 نظریه خویش را در کتاب خود درباره نحوه رشد جمعیت انسانی و علل بروز فقر و جنگ تشریح کرد. خلاصه عقاید مالتوس این بود که جمعیت انسانی بر اساس قاعده رشد هندسی افزایش مییابد. در حالی که افزایش تولیدات غذایی بر پایه قاعده رشد عددی است. ساده ترین شکل سریهای رشد هندسی و عددی را میتوان به صورت زیر نوشت.
128، 64 ، 32 ، 16 ، 8 ، 4 ، 2 : رشد هندسی
14 ، 12 ، 10 ، 8 ، 6 ، 4 ، 2 :رشد عددی
در سری رشد هندسی هر عدد مساوی با عدد قبل ضرب در یک عدد معین و در سری رشد عددی مساوی با عدد قبل به اضافه یک عدد معین است. به این ترتیب تعداد انسانها سریعتر از رشد منابع غذایی افزایش مییابد و در صورتی که کنترلی بر جمعیت انسانی اعمال نشود، بروز فقر و قحطی اجتناب ناپذیر است. مالتوس زمان متوسط تجدید نسل انسانها را 25 سال فرض کرد و به این ترتیب برای انسان در یک قرن 4 بار تجدید نسل قبول مینمود.
اصل تنازع بقا
عقاید مالتوس منشا نتیجه گیریهای متفاوت ، حتی در زمینه اخلاق اجتماعی نیز قرار گرفت، ولی داروین به این مسائل توجهی نداشت. آنچه که داروین به آن توجه نمود این بود که مساله فزونی نوزادان نسبت به والدین ، تنها محدود به انسانها نیست. بلکه در میان سایر جانداران نیز عمومیت دارد. به علاوه کثرت تعداد نوزادان نسبت به والدین در مورد اغلب گونههای جانداران به مراتب بالاتر از نسبتهایی است که در پیش انسانها دیده میشود. به عنوان مثال یک ماهی آزاد در فصل تخمگذاری 28 میلیون تخم تولید میکند و یا در عالم گیاهان ، برخی ارکیدههای مناطق استوایی ، هر سال بیش از یک میلیون عدد دانه تولید میکنند.
واضح است که محدود بودن امکانات محیط اجازه رشد و بقا به همه نوزادان نمیدهد و برای استفاده از فضا و امکانات محیط ، مبارزهای بین نوزادان بروز میکند. بر همین اساس اصل اول نظریه خود یعنی تنازع بقا را ارائه نمود. به اعتقاد داروین روند مبارزه تنها محدود به نوزادان یک گونه نیست. افراد متعلق به گونههای مختلف نیز برای استفاده از منابع محدود محیط ، در گیر مبارزه با یکدیگر میشوند. علاوه بر این ، تقلای موجودات در برخورد با شرایط دشوار محیط را نیز شکلی از تنازع بقا تلقی میکند.
اصل انتخاب طبیعی
دیده اولیه انتخاب طبیعی را داروین از نوشتههای پدر بزرگ خود اراسموس داروین که خود از معتقدین به نظریه تحول و اشتقاق گونهها بود اخذ کرد. اسموراس در کتاب خود به نقش انسان در تغییر و اصلاح نژاد حیوانات اهلی از طریق دو رگه گیری به عنوان مکانیسم تحول اشاره کرده بود و نیز به شباهتهای مختلف بین گروههای متعدد از جانوران مهره دار به عنوان قراین خویشاوندی و اشتقاق آنها از یکدیگر استناد شده است. اصل انتخاب طبیعی نتیجه منطقی اصل نخست ، یعنی اصل تنازع بقا است. وقتی نوزادان در هر نسل به تعداد بسیار زیاد و به تعبیر داروین نامحدود به دنیا میآیند و تنها عده بسیار کمی از میان آنها امکان و اجازه زندگی و ادامه نسل پیدا میکنند. سوالی که پیش میآید این است که این عده بسیار محدود از میان جمع بسیار کثیر نوزادان چگونه انتخاب میشوند؟
اگر فرض را بر این بگیریم که افراد نوزاد با وجود تعداد کثیر خود ، کوچکترین تفاوتی با یکدیگر نداسته باشند، حذف عده زیادی از آنها به دلیل محدودیت شرایط محیط ، کوچکترین تحولی در افراد گونه ایجاد نمیکند. بنابراین باید مکانیسمهایی وجود داشته باشند که در بین نوزادان ایجاد تفاوت نمایند و همین تفاوتها منشا و ملاک حذف یا ارتجای بین نوزادان قرار گیرند. در عصر داروین هنوز پدیده جهش شناخته نشده بود و به علاوه داروین به توارث صفات اکتسابی اعتقاد داشت. به همین دلیل منطقا میتوان پذیرفت که داروین حداقل قسمتی از تفاوتهای بین نوزادان را نتیجه توارث سازشهایی میدانست که در والدین آنها رخ داده است.
اصل سازش با محیط و توارث صفات اکتسابی
اصولا نظر داروین درباره نقش ازشها در تحول جانداران ، از عقاید لامارک ملهم است. در عصر داروین قوانین وراثت هنوز شناخته نشده بود. داروین اعتقاد داشت که قوانین توارث بسیار پیچیده و مهم هستند. اما از مجموع مطالعات خود درباره ارثی شدن صفات اکتسابی چنین نتیجه گرفت که اگر صفت یا تغییری در مرحلهای از زندگی یک جاندار بروز کند، در نتاج وی نیز در همان سن یا زودتر ظاهر خواهد گردید. داروین برای توجیه نظریات خود در باره ارثی شدن صفات اکتسابی مکانیسم همه زایی را مطرح کرد و دیدگاه بقراط فیلسوف معروف یونانی را در این زمینه از نو زنده کرد. اساس و خلاصه این نظریه آن است که همه اندامهای بدن در ساختن نطفه مشارکت میکنند و هر اندامی سهم مشخصی برای تشکیل دادن نطفه تولید و ارسال میکند. داروین کلمه ژمول را بیان مهم اندامها ابداع کرده و عقیده داشت وقتی اندامی در طول زندگی یک جاندار ، دستخوش تغییر شود، نتیجه این تغییر از ژمول ، یعنی سهم مهم آن اندام در ساختن نطفه به نسل بعد منتقل میشود. به این ترتیب داروین علاوه بر قبول و تایید نظرات لامارک در باب توارث اکتسابی ، مکانیسمی نیز برای توجیه و تحلیل این روند ارائه میکند که این بخش از نظرات داروین بعدا مردود شناخته شد.
اصل ارتباط غیر مستقیم یا همبستگیهای متقابل
داروین علاوه بر آنکه تنازع بقا ، انتخاب طبیعی و سازش با محیط را در امر تحول و تغییر جانداران موثر میدید، متوجه شد که روابط بین جانداران و به عبارت بهتر ، ارتباطات غیر مستقیم بین آنها نیز به نحوی در امر تحول اثر میگذارد. یکی از مثالها در این زمینه به روابط بین شتهها و مورچهها اختصاص دارد. به این ترتیب که شتهها حشراتی هستند که به عنوان طفیلی از شیره گیاهان تغذیه میکنند و خسارات قابل توجهی به گیاهان زراعی و درختان میوه وارد میسازند. این حشرات ضمن تغذیه از گیاهان ، مواد زاید بدن خود را به صورت شیره چسبناکی به بیرون دفع میکنند. مورچهها رغبت فراوانی به این شیرههای دفع شده دارند. به همین دلیل در اول سال بطور مداوم از فضولات شتهها تغذیه میکنند در پاییز هم تخمهای شتهها را از روی درختان جمع آوری و به لانه زیرزمینی خود منتقل میکنند در طول فصل زمستان از تخمها مواظبت مینمایند. در بهار سال بعد ، مجددا تخمها روی درختان و گیاهان منتقل میکنند. مورچهها ضمن آنکه امکان ادامه نسل شتهها را فراهم میکنند از بین شتهها نیز آنهایی را که شیره بیشتری دفع میکنند انتخاب مینمایند و به این ترتیب در تحول و تغییر شتهها با نوعی انتخاب که کاملا قابل مقایسه با انتخاب مصنوعی انسانها است، دخالت میکنند. طبعا این نوع انتخاب و مداخله در تحول شتهها موثر است.
پیش از چارلز داروین
قبل از اینکه داروین بدنیا بیاد و نظریه تکامل خود را ارائه کند، بسیاری از مردم انگلستان عقاید خاصی نسبت به طبیعت و گونه های جانداران داشتند. آنها معتقد نبودند که همه جانداران متعلق به یک درخت خانواده هستند و معتقد بودند که گونه های جاندارن از ابتدای زمانی که خلق شده اند به همین گونه فعلی بوده اند.
آنها عمر زمین راحدود شش هزار سال دانسته و به این ترتیب امکان اینکه طی این مدت زمان کم تغییرات گسترده و دگرگونی های اساسی در گونه های جانداران بوجود آمده باشد را رد میکردند. آنها معتقد بودند که انسان متعلق به زمین نیست و از دنیای دیگری به این سیاره آمده است.
در نگرش آنها به هستی، دنیا بصورت یک موجود ثابت و بدون تغییر دیده می شد و بدلیل نبودن وسایل حمل و نقل یا ارتباطی اغلب مردم تا آخر عمر در اطراف مزارع خود زندگی می کردند و معمولآ شغل پدر را دنبال می کرده و کمتر از قسمتهای مختلف دنیا اخبار جدید داشتند.
انقلاب صنعتی ، تغییر و ظهور تفکر دموکراسی، جوامع را متحول ساخت و نشان داد که روال گذران یک جامعه نمی تواند ثابت و ماندگار باشد. اما آیا چنین قانونی در ایجاد تغییر و تحول در گونه های جانداران هم صدق می کند؟ پیش از ارائه نظرایات داروین، مردم نمی توانستند متوجه شوند که دنیا جاودانه است و از گذشته ای که مرز ندارد به آینده بی انتها می رود و در این مسیر بتدریج دستخوش تغییر و تحولات عمیق می شود.
در سال 1800 زیست شناسان مطالب زیادی را راجع به طبیعت و جانوران می دانستند. آنها نمونه های مختلف جانداران را جمع آوری کرده بودند و ضمن طبقه بندی، در حال تحقیق بر روی ویژگیها و صفات مشترک آنها بودند.
این عده قلیل از دانشمندان همواره با خود می گفتند که :
"چگونه مردم نمی توانند روند تکامل صفات و ویژگیها در جانداران را که بوضوح مشخص است درک کنند! همه اینها سر نخهایی است که نشان می دهد همه گونه های جانداران با یکدیگر مرتبط هستند."
با این وجود هنوز کسی نتوانسته بود بصورت قانع کننده دلایل کافی برای فرضه تکامل گونه های جانوری ارائه کند. اینکه مثلآ چرا در گذر زمان بینی یک جانور از حالتی به حالت دیگر تبدیل شده است. آن دسته از دانشمندانی که علاقه ای به فکر کردن نداشتند می گفتند :
"هر گونه خاص از جانوران از یک ریشه خاص بوجود آمده اند و خلقت مخصوص به خود را دارد."
در واقع ارائه توجیه و دلیل منطقی برای این موضوع که چگونه در میان گونه های جانوران صفاتی در طول زمان تغییر می کند، بسیار دشوار بود.
نسخه اصلی یکی از کتابهای داروین
لامارک متوجه شده بود که بسیاری از جانوران توانایی های خاصی برای تطبیق خود با شرایط زندگی دارند. گردن دراز زرافه نمونه آشکار این تطبیق است که به او اجازه می دهد بسادگی از برگ درختان بلند تغذیه کند. اما یک زرافه چگونه چنین گردن درازی را بدست آورده است؟
اما نکته کلیدی آن بود که آیا این امکان وجود دارد که تغییرات شکل گرفته شده در یک موجود برای تطبیق با شرایط محیطی در طول مدت زندگی، به فرزندان خود منتقل شود ؟
آیا پدری که در طول زندگی وزنه های زیادی را بلند می کند و قوی می شود، فرزندی بدنیا خواهد آورد که او هم از چنین قدرتی برخوردار است؟ آیا نسل های بعدی این خانواده یقینآ بازوهای قوی خواهند داشت؟
لامارک به این موضوع عقیده داشت که چنین صفات خاصی می تواند از والدین به فرزند به ارث برسد اما از آنجا که دلیل قانع کننده ای نداشت کسی نظر او را تایید نمی کرد.
قبل از زمان چارلز داروین مردم معتقد نبودند که انسان هم یک گونه از میلیونها گونه دیگر جانداران روی زمین است. آنها معتقد بودند که دستوری مافوق دستورات خلق پرنده در آسمان ویا ماهی در دریا، باعث پیدایش انسان شده است.
بسیاری از دانشمندان و حتی مردم عادی متوجه شباهت های زیاد موجوداتی ماننده شامپانزه ها و انسان شده بودند، اما پذیرفتن این موضوع که انسان روزگاری، به نوعی با شامپانزه ها در ارتباط بوده است برایشان ناگوار بود.
زمین چند سال دارد
آیا این احتمال وجود دارد که زندگی بر روی کره زمین دچار دگرگونی شود و یا رشد کند؟
متاسفانه تا سال ۱۸۰۰ میلادی تنها تعداد انگشت شماری از دانشمندان انگلیسی و فرانسوی به فکر کردن راجع به چنین موضوعی علاقمند بودند. اما هرگز نمی توانستند خود را متقاعد کنند که چه زمانی لازم است تا این تغییرات گسترده در زندگی روی زمین رخ دهد؛ آنها سن هستی روی زمین را تنها حدود ۶۰۰۰ سال می دانستند.
اما امروزه آزمایشها و اندازه گیری های انجام شده بر روی مواد رادیواکتو و محاسبه نیم عمر آنها، عمر زمین را به چیزی حدود 4.5 بیلون سال تخمین می زند. (در واقع اندازگیری میزان فساد موجود روی فسیل ها و سنگهای سخره های کهنسال که از ایزوتوپ های رادیواکتیوی با نیم عمری معادل 100 بیلیون سال هستند، این رقم را محاسبه نشان می دهد!) اگر این موضوع را دانشمندان در سالهای ۱۷۰۰ تا ۱۸۰۰ می دانستند شاید خیلی زود نظریه تکامل را می پذیرفتند.
Darwin , 1809-1882
چارلز داروین در یک خانواده متمول روستایی در انگلستان بدنیا آمد. در طول روز ساعتها به پرندگان آسمان نگاه می کرد و در زیر میز اطاق ناهار خوری منزل به مطالعه می پرداخت.
خانواده ثروتمند او هم از طرف مادر و هم از طرف پدر جزو اقشار تحصیل کرده و روشن فکر بودند. پدر بزگ پدری اش اراسموس داروین؛ قبل از بدنیا آمدن چارلز نام داروین را به شهرت رسانده بود، چرا که او سرآمد بسیاری از علوم زمان خود بود.
یکی از پزشکان بزرگ انگلستان که از او خواسته شده بود پزشک شخصی جورج سوم پادشاه انگلستان باشد. مخترع آسیابهای افقی بود و از نیروی آنها برای فعالیت کارخانه خانواده همسر آینده پسرش استفاده می کرد.
فیلسوف بود و شعر می سرود و ایده های او بود که رمان معروف مری شلی (Mary Shelley) یعنی فرانکشتین (Frankenstein) را بوجو آورد.
اراس موس با برده داری مخالف بود و از حقوق زنان و حق تحصیل آنها حمایت می کرد. فرزند او یعنی روبرت (Robert)، پدر چارلز نیز یک فیزیکدان بود و بر خلاف پدر پر حرفی که داشت فردی آرام، متواضع و برای همگان قابل احترام بود.
مادر چارلز سوزانا وجوود (Susannah Wedgwood) زنی بود آراسته از خانواده ای فرهنگی و مشهور. اغلب بیمار بود و در جوانی هنگامی که چارلز ۸ سال بیشتر نداشت فوت کرد. یکسال پس از مرگ مادر او را به مدرسه ای فرستادند که با روشهای مدارس یونان و روم قدیم اداره می شد. داروین همواره راجع به مدرسه خود می گفت :
"هیچ چیز برای ذهن خلاق من بدتر از این نیست که اوقاتم را در مدرسه بولتر (Bulter) تلف کنم."
عدم پیشرفت او در تحصیل باعث شد تا پدرش او را از مدرسه بیرون بکشد و برای تحصیل علم پزشکی به دانشگاه ادینگبورگ (Edinburgh) در اسکاتلند بفرستد. اما در آنجا نیز علاقه ای از خود برای ادامه درس نشان نداد. پدرش به او می گفت :
"تو اصلآ به هیچ چیز اهمیت نمی دهی؛ برای تو فقط قدم زدن، به سگ و گربه نگاه کردن، دنبال کردن موش و گرفتن آن و ... اهمیت دارد. تو همه خانواده را زیر سئوال بردی و با آنان مخالف هستی."
پس از ناکامی او در ادامه تحصیلات پزشکی او را به دانشگاه کمبریج (Cambridge) برای تحصیل علوم دینی فرستادند تا شاید بعدها در کلیسا فعالیت مثبتی داشته باشد. اما او هیچ دلیلی در خود نمی دید که چنین رشته ای را دنبال کند.
چارلز و خواهرش کاترین
هنگامی که داروین هشت سال بیشتر نداشت، مادرش سوزان از دنیا رفت. او همواره راجع به مادر خود می گفت : "من چیز زیادی از او بخاطر نمی آورم".
با وجود آنکه تحصیلات آکادمیک مدرسه و دانشگاه - پزشکی و علوم دینی - برایش خسته کننده بود؛ او همواره از طبیعت لذت می برد و به نوعی افسون جهان طبیعی بود؛ به همراه برادر خود در قسمتی از منزل، یک آزمایشگاه کوچک شیمی راه اندازی کرده بود و برای خود تحقیقاتی انجام می داد.
در دانشگاه ایدینبورگ (Edinburgh) بجای مطالعه و تحصیل دروس پزشکی اولین مقاله علمی خود را نوشت و در داتشگاه کمبریج (Cambridge) بجای مطالعه دروس دینی به گیاه شناسی علاقمند شد بطوری که بارها بسیاری از دروس این رشته تحصیلی را بعنوان واحد درسی انتخاب کرد.
بعنوان یک علاقمند به علوم طبیعی و زیستی همواره در حال جمع آوری گونه های مختلف حشرات، سوسکها و حیوانات کوچک بود. او همواره با یکی از دانشجویان کمبریج در جمع آوری گونه های جانوری در حال رقابت بود و چنانچه می دید او زودتر به یک گونه جدید دست پیدا کرده است بسیار عصبانی می شد.
چارلز اغلب برای پس عموی خود ویلیام داروین فاکس (William Darwin Fox) نامه می نوشت و در آن به او می گفت که اصلآ متوجه نمی شود که چرا اینقدر از مطالعه و تحقیق راجع به علوم لذت می برد.
اولین مقاله علمی
هنگامی که در ادینبورگ بود با یکی از استادان خوش فکر دانشگاه بنام روبرت گرنت (Robert Grant) آشنا شد؛ وی پیش از این مطالعات و تحقیقات زیادی راجع به تکامل کرده بود. گرنت همواره در صحبت هایش تحقیقات و نوشته های اراسموس داروین (Erasmus Daerwin) - پدر بزرگ چارلز - و جین باپتیست لامارک (Jean-Baptiste Lamarck) را تحسین می کرد. (به قسمت اول مراجعه کنید.)
تخصص پروفسور گرنت بیش از همه روی حیوانات دریایی؛ بخصوص خزه ها و اسفنجها بود. او معتقد بود تمامی گونه های جانداران هستی ریشه و جد مشترکی دارند که یقیآ از دریا آمده است.
دوستی داروین با گرانت باعث شد تا او نیز به این موضوع علاقمند شود و در سال ۱۸۲۷ اولین مقاله علمی خود را در این باره بنام Flustra - نوعی از جانداران دریایی خزه مانند - را برای گروهی از دانشجویان ارائه کند.
Bombardier Beetle
تمامی حشراتی که داروین جمع آوری می کرد بسادگی بدست نمی آمدند. بسیاری از آنها بخصوص آنها که سخت پوست تر و درشت بودند در مقابل اسارت مقاومت می کردند. در یکی از دست نوشته های داروین اینگونه آمده است :
دنیایی سراسر تغییر
زمانی که چارلز دانشجو بود یعنی حدودآ دهه ۱۸۲۰ هیچ علمی به اندازه زمین شناسی مورد توجه دانشمندان نبود. بطوریکه حتی مردم عادی نتایج دست آوردهای این علم را دنبال می کردند. هزاران کتاب علمی عمومی و تخصصی در این زمینه وجود داشت و مردم آنها را مطالعه می کردند و بحث پیرامون چگونگی تشکیل زمین و شکل گیری آن جزو قدیمی ترین مباحث دانشمندان آن زمان بود.
زمین شناسان معتقد بودند که زمین ثابت یا ساکن نیست و همواره در حال تغییر و تحول در طول زمان است. این ایده تاثیر بسیاری روی تفکرات داروین داشت چرا که تغییراتی که بتدریج و آهسته طی میلیون ها در زمین سال رخ داده است می توانست عینآ برای گونه های مختلف جاندار نیز رخ داده باشد.
صخره های مشهور Siccar Point
لایه لایه شدن صخره های سیکار پوینت (Siccar Point) در اسکاتلند بخوبی نشان می داد که حرکت صخره ها و لغزش آنها روی هم از دیر باز وجود داشته و تا ابد ادامه خواهد داشت.
او معتقد بود که این لایه های عمودی از قبل در زیر لایه های افقی - همانند آنها - قرار داشته اند و بتدریج با نیرویی که از طرف زمین به آنها وارد شده است کج شده، به زیر آب رفته اند. بروز رسوبات مختلف روی سطح آنها کم کم صخره های قرمز رنگ را بوجود آورده است و پس از مدتی سطح آب پایین آمده و همه آنها به روی آب آمده و چنین پدیده ای را موجب شده اند.
یک چنین تغییراتی بخوبی نشان می دهد که نه تنها زمین همواره در حال تغییر است بلکه عمر آن به میلیونها سال قبل باز می گردد و این تصور که زمین و گونه های بشری حدود ۶۰۰۰ سال بیشتر عمر ندارند را زیر سئوال می برد. (به قسمت اول مراجعه کنید.)
داستانی درون یک سنگ
صخره های موجود در منطقه Siccar Point اسکاتلند بخوبی نشان می دهد که چگونه لایه های سنگی شکل گرفته عمود یا افقی شده و در طول زمان با رسوبات پوشیده شده و یا توسط فرسایش تیز و برنده شده اند و ما امروز بخوبی می دانیم که چنین تغییراتی گذشت میلونها سال را احتیاج دارد.
Henslow , 1796 - 1861
چارلز داروین در دانشگاه کمبریج متوجه موضوع ساده اما مهمی شد، "چیزی که او تا بحال بعنوان تفریح آنرا محسوب می کرد یعنی مطالعه طبیعت؛ ارزشی بیش از اینها دارد."
همکاری با این دانشمند باعث شد تا او خیلی زود به عنوان یکی از شاخص ترین چهره های علمی علوم طبیعی در محافل علمی مطرح شود.
هنسلو با مشاهده توانایی های این جوان علاقمند؛ برای پیشرفت بیشتر، او را به یکی از بهترین زمین شناسان انگلیسی یعنی آدام سجویک (Adam Sedgwick) معرفی کرد. سجویک در یکی از برنامه های اکتشافی خود در ولز (Wales) داروین را به همراه خود برد. هر چند داروین بعدها بیان کرد که : "این سفر تحقیقاتی برای من بازده زیادی نداشت."
مردی که همراه هنسلو راه می رفت
استاد جدید داروین، هنسلو از شناخته شده ترین چهرهای علمی دانشگاه بود و کاملآ مشخص بود که چارلز مورد توجه ترین دانشجوی هنسلو است. این دو آنقدر با یکدیگر بحث و تبادل نظر می کردند و اوقات را با یکدیگر می گذراندند که داروین به "فردی که همراه هنسلو قدم می زند" مشهور شده بود. نباید فراموش کرد که هنسلو نقش بسیار مهمی در شکل گیری تفکر داروین از طبیعت داشت.
ایده یک سفر
داروین در ژانویه سال ۱۸۳۱ توانست امتحانات خود را با موفقیت به پایان برساند. بهترین دانشجو نبود اما توانست در میان ۱۷۸ نفر رتبه دهم را کسب کرد. تصمیم گرفت که دو ترم دیگر در کمبریج بماند و اینکار را کرد.
در این مدت همواره رویای مسافرت به جزایر قناری را درسر می پروراند و به نوعی این موضوع برای او به حالت یک عقده در آمده بود. او در یکی از نامه ها به کارولین (Caroline) خواهرش نوشت :
"سرم برای رفتن به مناطق گرمسیر درد می کند، من باید به این مناطق سفر کنم." و این آغازی بود برای یک مسافرتی طولانی
داروین در سال 1835 شاهد آتشفشان کوه اسورنو
در شیلی بوده است.
او بعدها این سفر اکتشافی را "نادر ترین اتفاق مهم زندگی" خود نامید که مسیر کاری او را مشخص کرد. چرا که او در سن 22 سالگی هنگام فارغ التحصیل شدن از دانشگاه، هنوز خیال داشت که یک روحانی شود. اما پس از این سفر و با بازگشت به لندن دیگر او یک زیست شناس تمام عیار شده بود. شواهدی که از این سفر دور دنیا بدست آورده بود برای مابقی عمر او زمینه های تحقیق و تفحص را فراهم کرده بود.
کشتی ای که داروین با آن به مسافرت رفت کوچکتر از آن بود که فکرش را می کرد چیزی حدود بیست و هفت متر. اطاقی که به او داده شده بود حدود دوازده متر مربع بود که دو هم اطاقی دیگر نیز داشت. او روی یک توری که به دو طرف دیوار محکم شده بود، در فاصله 60 سامنتیمتری سقف می خوابید تا بتواند به هنگام شب به راحتی ستارگان را مشاهده کند.
قبل از سفر قرار بر این بود که مدت مسافرت دو سال باشد، اما بسیاری از مسائل پیش بینی نشده طول این سفر را به پنج سال کشاند، از دسامبر سال 1831 تا اکتبر سال 1836.
هدف اصلی مقامات دولتی انگلستان از انجام چنین سفری مطالعه، بررسی و تهیه نقشه سواحل آمریکای جنوبی بود تا به این وسیله بتوانند اهداف سیاسی خود در آمریکا را بهتر دنبال کنند.
گونه های عجیب جانوری گالاپاگوس داروین را بشدت
به فکر فرو برد.
27 دسامبر 1831 - انگلستان
پس از ماه ها تاخیر، بالاخره کشتی حرکت کرد، سختی و ناراحتی های زندگی در کشتی به مراتب بدتر از آن چیزی است که من فکرش را می کردم.
ژانویه سال 1832 - جزایر قناری (Canary)
با کمال تاسف به دلیل شیوع وبا در این منطقه نتوانستم به ساحل بروم و مجبور شدیم از کنار جزایر عبور کنیم.
ژانویه سال 1832 - جزایر کیپ ورد (Cape Verde)
تصمیم گرفتم که کتابی راجع به وضعیت زمین شناسی کشورهای مختلفی که از آنها دیدن می کنم بنویسم.
فوریه سال 1832 - سالوادور (Salvador)
در جنگلهای پر باران برزیل برای اولین بار مناطق استوایی را با تمام عظمت و زیبایی شان دیدم، من تا کنون چنین به هیجان نیامده بودم.
آوریل سال 1832 - ریو دو ژانیرو (Rio de Janeiro)
از رفتار بی رحمانه ای که با برده ها انجام می دهند بسیار وحشت زده و ناراحت هستم.
cape of good hope
در سال 1836 با جان هرشل در این مکان دیدن کرد
من شانس زیادی در جمع آوری فسیل های استخوانی داشتم، برخی از آنها مربوط به دایناسورهای بسیاری بزرگی باید باشند. یقین دارم که بسیاری از آنها هنوز تازه هستند.
کاپیتان کشتی سه نفر از اهالی بومی را که در سفر قبل به انگلستان آورده بود به وطن خودشان بازگردند، او سعی کرد آنها را به مسحیت دعوت کند که به صورت فجیعی این کار شدنی نبود.
مارچ سال 1833 - جزایر فالکلند (Falkland)
به فسیل ها و گونه هایی از پرندگان دست پیدا کردم که مرا به شک می اندازد که انگار روزی همه قاره ها به یکدیگر متصل بوده اند.
آگوست سال 1833 - ریو نگرو (Rio Negro)
با کمک مردم بومی در حال بررسی دشت ها هستم، اسب سواری در اینجا بسیار لذت بخش است بخصوص هنگامی که شب را سپری می کنید.
جون سال 1834 - تنگه ماژلان (Magellan)
پس از دو سال و نیم سفر کشتی به اقیانوس آرام رسید.
ژانویه سال 1835 - شیلی (Chiloe)
شاهد آتشفشان کوه اسورنو (Osorno) هستم.
فوریه سال 1835 - والدیویا (Valdivia)
در اینجا یک زلزله را تجربه کردم و متوجه شدم که ساحل مقداری بالا آمد.
سپتامبر تا اکتبر سال 1835 - گالاپاگوس (Galapagos)
گیاهان، پرندگان و لاکپشت هایی را مشاهده کردم که بعید بنظر می رسد که از ابتدا متعلق به این قاره باشند.
داروین با مشاهده تفاوت آشکار گونه های جانوری
استرالیا با سایر نقاط بسیار شفگت زده شد.
جانوران شگفت آوری را دیدم که کیسه دارند، تعجب می کنم که چرا پستانداران این قسمت از جهان با بقیه جاها متفاوت هستند.
آوریل سال 1836 - جزایر کوکوز (Cocos)
مرجان ها را برای فهمیدن نحوه شکل گیری صخره ها مورد بررسی قرار دادم. خوشحال هستم که از این مکان هم دیدن کردیم، این صخره ها در نوع خود در دنیا بینظیر هستند.
مکانی فوق العاده زیبا و عجیب، اما هیچ شهر قابل توجهی وجود ندارد، بشدت دلتنگ منزل و کشورم شده ام.
می تا جون سال 1836 - دماغه Good Hope
با دانشمند انگلیسی جان هرشل (John Herschel) ملاقات داشتم. او از عقاید من خوشش آمد و موضوع چگونگی تکامل جانداران را به "رمز رازها" تعبیر کرد.
آگوست سال 1836 - باهیا (Bahia)
بیماری دریا از یک طرف و دلتنگی منزل از طرف دیگر آزارم می دهد. با کمال تاسف متوجه شدم که برای برخی اندازه گیری ها باز باید مسیر بازگشت به انگلستان را دورتر کنیم. من از این حرکت های زیگ زاگ وار خسته و متنفر شده ام، از هرچه کشتی و دریا است متنفرم.
اکتبر سال 1836 - فالموت انگلستان (Falmouth)
بالاخره به منزل رسیدیم. سرم بشدت قاطی کرده اما دلم بسیار خوشحال است.
گیاهان عجیب
او هیچگاه از اینکه یک گیاه شناس خبره نبود شکایت نکرد و در یکی از نامه هایش به استاد قدیمی خود جان هنسلو (John Henslow) در کمبریج چنین نوشت :
"می دانم که چیز زیادی راجع به گیاهان نمی دانم، شاید به اندازه ای که دانشمندان راجع به مردمان کره ماه می دانند."
در واقع اینگونه هم نبود چرا که هنسلو اصول جمع آوری و استدلال کردن راجع به گیاهان را به او بسیار خوب آموخته بود و به همین دلیل بود که او بصورت سیستماتیک نمونه های لازم را طی سفر خود جمع آوری نمود.
داروین با مشاهده نمونه گیاهان خیلی زود متوجه شد که اغلب آنها برایش بسیار عجیب و غریب هستند؛ به بیان دیگر نمونه آنها در هیچ جای دیگر مشاهده نشده است. به همین دلیل از هنسل کمک خواست تا در تجزیه و تحلیل آنها وی را یاری دهد.
او سعی داشت به این نتیجه برسد که علت تفاوت فاحش این گونه های گیاهی، دوری جغرافیایی این گیاهان با مناطق اروپایی است.
اما متاسفانه هنسلو نتوانست در مقابل افکار عمومی روحانیون شهر و خانواده مقاومت کند، لذا آنگونه که باید وی را یاری نداد و تنها در موارد بسیار محدودی آزمایشهایی را برای او انجام داد.
داروین از مجموعه جزایر Galapagos در سواحل آمریکای جنوبی تعداد زیادی از پرنده های کوچک را با خود به لندن آورده بود. تفاوت ظاهری این پرندگان برای او بسیار جالب توجه بود بخصوص هنگامی که متوجه شد همه آنها نوعی فنچ هستند. او در این باره نوشت :
پس از مشورت با یک پرنده شناس متوجه شد که از سه نمونه متفاوت دیگر پرندگان - مقلد (mockingbird) - آمریکایی که با خود آورده بود؛ دو نمونه متعلق به جزایر دیگری غیر از گالاپاگوس بودند ولی با این وجود به یکدیگر شباهت داشتند.
مشکلی که داروین داشت آن بود که هنگام جمع آوری نمونه ها اطلاعات کافی از جمله محل جمع آوری را ثبت نکرده بود، بنابراین به درستی نمی دانست که هریک را از کجا آورده است. اما آنچه مشخص بود این که با راهنمایی این پرنده شناس تا حدی تفکر قبلی او که دوری جغرافیایی می تواند باعث تفاوت گونه ها شود زیر سئوال رفت.
نکته ای که داروین را بسیار متعجب ساخت تفاوت شکل ظاهری منقار فنچ ها در حالی بود که همگی به خانواده فنچ تعلق داشتند. این موضوع باعث شد تا به این عقیده رایج که "گونه های یک خانواده دچار تغییر نمی شوند" بیشتر فکر کند.
شترمرغهای کوچک
اما گونه های شترمرغی که او از آمریکا با خود آورده بود خود سئوالات مهمی را مطرح می کرد. این شتر مرغ ها شبیه شتر مرغهای معمولی اروپا بودند اما در ابعاد بسیار کوچکتر. آیا هر دو آنها در گذشته های دور به یک ریشه مشترک باز می گشتند؟
از جمله نمونه هایی که داروین از آمریکای جنوبی با خود به لندن آورده بود جمجمه یک حیوان عجیب بود. او حدس می زد که مربوط به یک پستاندار منقرض شده بنام توکسدون (Toxdon) باشد.
این نمونه دارای دندانهای نسبتآ سالمی بود که با کمال تعجب با نمونه جمجمه های برخی حیوانات که در ۱۳۰ کیلومتری لندن یافته بود مشابهت داشت.
داروین بعدها در نوشته های خود اینگونه آورد که :
"فسیل هایی که من از آمریکای جنوبی با خود به لندن آوردم از ضروری ترین اطلاعاتی بود که نظریه های مرا شکل داد."
ریچارد اون (Richard Owen) که یک زیست سناس با تجربه بود فسیل های این پستانداران را مورد آزمایش قرار داد و نتایج آنرا در اختیار داروین قرار داد.
آغاز تفکر جدی
داروین در یکی از دفترچه های یادداشت خود راجع به تغییر شکل گونه ها یعنی چیزی که ما امروزه تکامل می نامیم بصورت اجمال جملات، سئوالها و جوابهایی را مطرح کرد. یکی از این جملات این بود :
"گونه های گیاهان و جانوران ثابت نیستند، آنها در طول زمان دچار تغییر و تحول می شوند اما در عوض تمام آنها به یک جد مشترک باز می گردند."
البته او در بالای درختی که کشیده بود نوشت : "من فکر می کنم" ؛ به شکل نگاه کنید.
داروین متوجه شده بود با وجود آنکه برخی از حیوانات در دریا شنا می کنند یا مانند خفاش پرواز می کنند و یا در خشکی راه می روند، اما در تمام موارد شباهت های بسیار زیادی میان دست و پای آنها وجود دارد.
او بر این عقیده بود که گروه بزرگی از حیوانات مانند پستانداران یقینآ به یک جد مشترک باز می گردند. جسارت او به حدی رسیده بود که می گفت :
"نگاه کنید؛ بال یک خفاش دقیقآ مشابه دست های یک انسان است!"
خوشبختانه این پیش بینی ها درست از آب در آمد و این دو سالهای سال در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کردند. هر چند دو مشکل از ابتدای زندگی آنها اغلب باعث بروز ناخوشنودی در محیط خانواده آنها می شد.
داروین هرچه بیشتر وارد مسائل علمی می شد، بیشتر از مذهب فاصله می گرفت و تحمل این موضوع برای Emma سخت بود، هرچند در مجموع این داروین بود که سختی و نارحتی ها را تحمل می کرد و بسیاری مشکلات را در خود نگاه می داشت. نکته دوم بیماری بود که گریبان داروین را گرفت و تقریبآ تا پایان عمر وی را همراهی کرد.
ازدواج یا تجرد
همانطور که گفته شد داروین در سال 1838 فهرست مقایسه ای را برای خود آماده کرد. پدرش یکی از زیباترین دخترهای زمانه را به او پیشنهاد داد. ولی او همواره این شک را داشت که آیا ممکن است با ازدواج زندگی راحت و آزادی عمل در تحقیقات علمی را از دست بدهد یا خیر؟
آیا موقعیت کنونی خود بعنوان یک دانشمند را از دست خواهد داد یا نه؟ او هرگز دوست نداشت که تبدیل به یک مرد عادی زندگی شود.
آیا پس از ازدواج باید در خرج کردن دقت زیادی کند و دیگر نمی تواند برای خرید کتاب هزینه کند؟
آیا پس از ازدواج وقت با ارزش او ممکن است بیشتر و بیشتر بدون هدف از بین برود؟
به احتمال بسیار زیاد داورین هنگامی که این سئوالات را برای خود مطرح می کرد و روی کاغذ می نوشت به یاد Emma نبود، چرا که او بهترین و منطقی ترین انتخاب بود. خانواده ودجوود و داروین سالها بود که از طریق چند ازدواج با یکدیگر آشنا بودند و در آن زمان، Emma مناسب ترین سن را برای ازدواج با چارلز داشت.
در مقابل سئوالات منفی بالا داروین همواره علاقه زیادی به داشتن فرزند داشت، علاقه داشت با آنها بازی کند؛ چرا که معتقد بود بچه ها به مراتب می توانند بهتر از یک سگ برای او باشند!
داشتن یک خانه برای خود، کسی که مسئولیت کارهای خانه را بعهده بگیرد، حرف ها و غیبت های زنانه بکند و ... همه این ها از جمله جذابیت های ازدواج برای داروین بود، اما از دست دادن وقت را چکار باید کرد؟
همسر عزیز آینده من
داروین در بیستم ژانویه سال 1839 (حدود 167 سال پیش) نامه ای به Emma نوشت و در آن اینگونه آورد که :
"من فکر می کنم که تو توان این را داری که مرا آدم کنی و به من بیاموزی که در زندگی چیزهای بهتری از ارائه تئوری های علمی وجود دارند."
"عزیزترینم، من با جدیت تمام دعا می کنم که تو هرگز از تصمیمی که گرفته ای پشیمان نشوی، خداوند تو را حفظ کند."
اشکهای شادی
Emma می دانست که چارلز را خیلی دوست دارد ولی در عین حال با پیچیدگی ها چارلز و طریق زندگی کردن او بخوبی آشنا بود. والدین Emma در این فکر بودند که فرد دیگری را برای Emma انتخاب کنند. هر دوی آنها در موقعیت سختی قرار گرفته بودند، اما در نهایت هنگامی که هر دو با پدر Emma صحبت کردند، با ریختن اشکهای شادی، موضوع تا حدی حل شد.
Emma در پانزدهم نوامبر سال 1838 طی نامه ای به یکی از خاله های خود که بسیار او را دوست داشت و به او نزدیک بود می نویسد :
"او (چارلز) صادق ترین و شفاف ترین مردی است که تا بحال در زندگی دیده ام، هر حرفی که به زبان می آورد از درون قلبش بیرون می آید. بطور مشخص بسیار مهربان است ... صفات و رفتاری دارد که می تواند باعث خوشحالی و خوشبختی زندگی من شود."
هرچیزی که برای تو اهمیت داشته باشد، برای من هم اهمیت دارد.
پدر چارلز معتقد بود که او باید شک و تردید های خود در باره موضوعات مختلف (ازدواج، نگرش به زندگی، عقاید دینی و ... ) را برای خود نگاه دارد و تمام آنها را برای همسرش بازگو نکند. چرا که یک زن ممکن است نتواند این موضوعات را تحمل کند و از اینکه ممکن است همسرش به بهشت نرود دچار ناراحتی های بسیار شود.
ولی نامه ای که Emma پس از ازدواج برای چارلز نوشت نشان داد که لازم نیست نصیحت پدر، مو به مو اجرا شود. Emma در این نامه بیان کرد که خوب می داند که تحقیقات و بررسی های علمی برای او تا چه اندازه مهم هستند و خوب می داند که همسرش می خواهد پاسخ بسیاری از سئوالات در هستی را بصورت علمی بدست آورد. Emma به صراحت گفت که من از نتایجی که ممکن است به آن دست پیدا کنی نگران هستم.
او در قسمتی از نامه ای که در فوریه سال 1839 به چارلز نوشت اینگونه نوشت :
"درست است که درعلوم تا وقتی موضوعی ثابت نشده است قابل قبول نیست، اما باید بدانی که برخی از موضوعات خارج از محدوده عقلی انسان است و نمی توان آنها را با علم بشری اثبات کرد."
نکته جالب اینکه در انتهای صفحه این نامه که هم اکنون در موزه نگاهداری می شود داروین با دست خط خود اینگونه نوشته است :
"پس از آنکه من از این دنیا رفتم، بدان که من بارها و بارها این نامه را بوسیدم و گریستم."
مشکل داروین آن بود که در آن ایام، جزو معدود افرادی بود که به مطالعه و تحقیق راجع به تکامل علاقه داشت. او همواره به تفاوت میان گونه های مختلف از یک خانواده جانداران از علاقه داشت، هرچند بنظر می رسید سگها همیشه سگ، موشها همیشه موش و سارها همیشه سار بوده اند.
داروین پس از خواندن این مقاله خیلی سریع متوجه این موضوع شد که چگونه می توان این نظریه را به کل طبیعت گسترش داد. او معتقد بود که تعدا جاندارانی که بدنیا می آیند بیشتر از آنهایی هستند که می توانند زنده بمانند. آنها بطور دائمی برای دستیابی به غذا و پناهگاه با یک دیگر به رقابت می پردازند و به این ترتیب رشد جمیعتی و گونه ای آنها کنترل می شود.
این نظریه در ذهن او این معنا را تداعی کرد که در یک گونه خاص از جانداران (گیاه یا حیوان)، آنهایی که توانایی مقاومت بیشتر در قبال نا ملایمات محیط را دارند، امکان زنده ماندن و ادامه زندگی بیشتری دارند. او همچنین به این نظریه فکر کرد که به احتمال زیاد نسل های بعدی این جانداران از ویژگی های مقاوم والدین خود بهره خواهند برد.
خواندن این مقاله باعث شد تا داروین متوجه شود که چگونه ممکن است نمونه های موجود در یک گونه از جانداران تفاوت های فاحش دیده شود، او معتقد بود که هر چقدر صفات مفید برای زنده ماند در نمونه ها بیشتر باشد آن نمونه رشد جمعیتی بیشتری پیدا خواهد کرد و در مقابل سختی های زندگی مقاومتر خواهند بود.
داروین در یکی از دفترچه های یادداشت خود راجع به موضوع سازگاری جانداران - به معنی تغییر اندامها و خصوصیات بدنی جاندار - با محیط مطالبی نوشته بود که به طور قطع از مهمترین دست آوردهای تحقیقات وی بشمار می آید.
اواخر تابستان سال 1842 داورین احساس کرد که دیگر می تواند اطلاعات خود را جمع بندی کرده و روی کاغذ بیاورد. ایده های اصلی کاملآ مشخص بود، گیاهان و جانورانی که ویژگیهای مثبت و مفید برای زندگی دارند، بیشتر عمر می کنند.
داروین از اصطلاحی بنام Natural Selection (انتخاب طبیعی) را برای بیان این موضوع که گونه های قوی تر در طبیعت زنده می مانند، استفاده کرد.
این افکار داروین در واقع طرح مینیاتوری از نظریه بزرگی بود که او بعدها آنرا برای توضیح در چگونگی بوجود آمدن گونه های جانداران بیان کرد. او در این زمان بسیاری از عقاید اصلی خود را بیان نکرد و آنها را برای بیش از دو دهه در فکر خود نگاه داشت. اما چرا؟
تنها به یک دلیل، او احساس می کرد که هنوز نیاز به فکر کردن دارد، او احتمال می داد که عقاید اساسی و مهمی هنوز مانده که باید روی آنها فکر کند. او می دانست که باید شواهد بیشتری را برای اثبات نظریه خود بخوص برای افراد متعصب گردآوری کند.
او همچنین موقعیت را در آن زمان برای بیان عقاید خود مناسب ندید و از این می هراسید که بیان این نظریات، حمله به پایه برخی تفکرات مذهبی محسوب شود.
داروین تابستان سال 1842 را به اتفاق همسرش Emma برای دیدار خانواده همسر، در یکی از مناطق آرام و زیبای روستایی گذراند. او با خود حدود 35 برگ از نوشته های قبلی، مقداری کاغذ سفید و یک مداد آورده بود. این نوشته های اولیه به صورتی بود که فقط توسط خودش قابلیت خواندن داشتند و نه شخص دیگری.
در هر صورت در این ایام داروین بیشتر روی مسائل مربوط به فاصله جغرافیایی و اثرات آن در شکل گیری گونه های مختلف فکر و بررسی کرد. او در این زمان نوشت که :
" ... تفاوت گونه های جانداران بیشتر از آنکه به نوع آب و هوا و شرایط محیطی قسمت های مختلف جغرافیایی باشد، به موانعی مانند دریا، صحرا، سلسله کوه های بلند و ... مربوط می شود که مانع از عبور جانداران از آنها می شود ..."
| رأی دادگاه علیه تکامل |
|
|
| در سمیناری که در دانشگاه شیکاگو در زمینۀ مورفولوژی تکاملی برگزار شد، دانشمند برجسته، دکتر پاترسون، سؤال سادهای مطرح کرد: "آیا در اینجا کسی هست که بتواند در مورد تکامل، نکتهای قطعی و ثابتشده را عنوان کند؟" سکوتی طولانی بر فضای تالار حکمفرما شد. سرانجام شخصی از گوشهای گفت: "من یک چیز را با قطع و یقین میدانم: اینکه تکامل را نباید در مدارس تدریس کرد!" با اینکه بسیاری از مردم عادی بر این باورند که تکامل پدیدهای علمی و اثباتشده میباشد، واقعیت این است که بعد از گذشت ۱۵۰ سال، تکامل فرضیهای است اثباتنشده و بدون سندیت. در واقع باید گفت که قرائن و شواهد بسیاری تکامل را رد میکنند. فرضیۀ تکامل که نخستین بار توسط چارلز داروین در کتابش بهنام "اصل انواع" مطرح شد، این نظر را پیش مینهد که موجودات زنده از اَشکال ساده نظیر باکتری، به اَشکال پیچیدهتر نظیر انسان تکامل یافتهاند. این تحول و تکامل زاییدۀ تصادف بوده است؛ نخستین مولکول نیز در اثر تصادم اتمها در یک ملغمۀ ابتدایی بهوجود آمده است. نتیجۀ این امر پیدایی موجودات زنده بوده است. نابسندگی شواهد و دلایلتأثیر و نفود فرضیۀ تکامل را نمیتوان دستکم گرفت؛ این فرضیه طرز تفکر انسانها را دربارۀ جهان و وجود خودشان دگرگون کرده است. اما اکنون بعد از گذشت ۱۵۰ سال، تکامل هنوز در سطح یک فرضیه باقی مانده است، و هنگامیکه شواهد و دلایل مطرحشده را موشکافانه بررسی میکنید، پی میبرید که چقدر نابسنده و غیرقطعی هستند. فسیلها تکامل را اثبات نمیکنند "فسیلها گواه بر تکامل میباشند!" این ادعایی بوده که دانشمندان با صدایی بلند عنوان میکردند. اما مشکلی که در مورد فسیلها وجود دارد، این است که میان حیواناتی که فسیلها گواه بر وجود آنها هستند، و حیوانات همنوعشان در عصر ما، هیچ فسیلِ میانی وجود ندارد، گویی حیوانات اولیه ناگهان بهصورت حیوانات امروزی تحول و تکامل یافتهاند. داروین نیز خود متوجۀ این نقصان در فرضیۀ خود بود، اما بر این باور بود که یک روز فسیلهای میانی یافت خواهند شد. هنوز بعد از گذشت ۱۵۰ سال، فسیلی دال بر وجود حیوانات میانی و در حال تکامل یافت نشده است. دانشمندان معتقد به تکامل برای رفع این نقیصه، این نظر را مطرح کردند که تحول با چنان سرعتی رخ داد که فسیلی از آنها باقی نمانده است. طبعاً دلیل و مدرکی علمی در این زمینه وجود ندارد. "هومولوژی" تکامل را اثبات نمیکند هومولوژی نظریهای است که معتقد است ارگانیزمهای زندهای که از ساختاری همسان برخوردارند، از یک اصل واحد ناشی شدهاند و به این ترتیب این نظریه، تکامل را اثبات میکند. مشکل در اینجاست که نمونههای فراوانی با این نظریه تناقض دارند. بهعنوان مثال، بافت کلیوی جانداران را در نظر بگیرید. کلیههای ماهی دارای شکل جنینی کاملاً متفاوتی با خزندگان و پستانداران میباشند. ممکن نیست که آنها از یک ساختار ناشی شده باشند. یا به دستگاه گوارش توجه کنیم. اگر همۀ جانداران از یک اصل ناشی شدهاند، تکامل و تحول این دستگاه در جانداران مختلف نیز میبایست یکسان باشد. اما عکس این صادق است. کوسه، قورباغه، خزندگان، و پرندگان، دارای دستگاه گوارشیای هستند که بهگونهای متفاوت تحول یافتهاند. نمونههای بسیار دیگری میتوان برای این امر آورد. زائدهها تکامل را اثبات نمیکنند تکاملگرایان بر این نظر پا میفشردند که بدن جانداران دارای اندامهایی است که امروز دیگر کاربردی ندارند. اندامهایی مثل آپاندیس و لایههای نیمهکروی در چشم زائده نامید شدهاند زیرا در زمان داروین تصور میشد که اینها بلامصرف میباشند. طبق این نظریه، این اندامها در دورههای اولیۀ هستی کاربردی داشتهاند، اما بهتدریج که انسان خود را با محیط سازگار ساخت، کاربرد خود را از دست دادند. بهعقیدۀ این دسته از دانشمندان، آنها اکنون شاهدی هستند بر آنچه قبلاً بودیم. باز در این مورد هم شواهد، علیه این نظریه هستند. تمام آنچه که زائده نامیده شده، امروز نیز کاربردی مفید دارند. آپاندیس در واقع غدهای است لنفاوی، و لایه نیمهکروی نیز همچون یک قاشقک، اشیاء خارجی را از داخل چشم جمعآوری میکند. بسیاری از ما شنیدهایم که انسان قبلاً دُم داشته است. این حرف خندهدار است. ستون فقرات انسان دارای ۳۳ مهره است. هیچ شاهدی بر این مدعا وجود ندارد که او قبلاً ۳۴ مهره داشته است. فردی بهاسم هِکل بود که نظریه دم انسان را پیش نهاد؛ او بعدها توسط دانشگاه خودش محکوم به تقلب شد! زیستشناسی مولکولی بیش از سایر عوامل، تکامل را رد میکند!چیزی بهنام شکل ساده حیات وجود ندارد در روزگار داروین این عقیده رواج داشت که حیات از اَشکال سادهتر بهسوی اشکال پیچیدهتر حرکت میکند. علم امروزه ثابت کرده است که چیزی بهنام "شکل سادۀ حیات" وجود ندارد. حتی سادهترین سلول باکتری بهگونهای باورنکردنی پیچیده است. آنچه که سلولهای ساده نامیده میشود، شامل DNA و RNA و پروتئین میباشد که به یکدیگر وابسته و مرتبط هستند. در واقع، تمام سیستمهای بیوشیمیایی و فیزیولوژیکی به یکدیگر وابسته میباشند. لذا این تصور تکاملگرایان که اندامها بهگونهای مستقل تحول مییابند، پذیرفتنی نیست. اَشکال میانی وجود ندارد نه فقط فسیلهای میانی یافت نشده، بلکه زیستشناسی مولکولی نیز با قطعیت ثابت کرده که در سطح بیوشیمی نیز شکل میانی وجود ندارد. بهاین ترتیب، مثلاً پروتئینها هیچگاه از یک مرحله تا مرحله دیگر تحول نمییابند، بلکه همیشه از نوع تا نوع دیگر تحول پیدا میکنند. پروتئینها از اسید آمینه درست شدهاند. اگر آنها مانند مهرههای رنگی در یک گردنبند تصور کنیم، طبق نظر تکاملگرایان، پروتئین وقتی به انواع پیشرفتهتر تبدیل شود، باید مهرهای به این "گردنبند" پروتئین اضافه شود. بنابراین، باید طبعاً انتظار داشت که در جانداران پیشرفتهتر، مهرههای بیشتری بر گردنبند پروتئینی وجود داشته باشد. اما در عمل اینطور نیست. مثلاً بیایید انسان را با دو نوع ماهی مقایسه کنیم (با توجه به اینکه ماهی در طرح تکاملی، پیش از انسان بهوجود آمده است): ماهی بدون آرواره (که در سیر تکامل بسیار قدیمیتر است) و ماهی آروارهدار که جدیدتر است. با کمال تعجب میبینیم که پروتئین موجود در هموگلوبین انسان به پروتئین ماهی بدون آرواره بیشتر شبیه است تا به ماهی آروارهدار، در حالیکه طبق نظر تکاملگرایان میبایست عکس این باشد. سه دلیل بر رد اصل تکامل۱- عدم قطعیت در اثبات شواهد همۀ شواهدی که مخالفین تکامل در دست دارند، تکامل را رد میکند. اما هیچیک از شواهدی که طرفداران تکامل میکوشند ارائه دهند، قطعیت ندارد زیرا هیچگاه نمیتوان آنها را در سیر طولانی تکامل اثبات کرد. مثلاً نمیتوان یک باکتری و یک ماهی را گرفت و گفت که آنها به مراحل مختلف تکامل تعلق دارند، زیرا طبق نظر تکاملگرایان، حیات از ۳۰۰ میلیون سال پیش آغاز شده، و در این مدت هم باکتری تحول یافته و هم ماهی. هیچکس نمیتواند بگوید که باکتری ساده قبلاً چطور بوده، چون باکتری هم مانند ماهی تحول یافته است. این فرض که باکتری موجود سادهتری است، بیاساس است. ۲- نظم هرگز از بینظمی ناشی نشده طبق نظر تکاملگرایان، نظم از بینظمی اولیه بهوجود آمده است. این ادعا کاملاً برخلاف قانون دوم ترمودینامیک است که میگوید هر سیستمی بهسوی بینظمی و اضمحلال فزاینده پیش میرود. این اصطلاحات بسیار علمی میباشند، اما ما خودمان در زندگی روزمره شاهد آن هستیم. هیچ استثنای شناختهشدهای در مورد این قانون وجود ندارد. اما تکاملگرایان میکوشند تمام نظریه خود را بر یک استثناء استوار سازند. ۳- تصادفی استهزاءآمیز فرضیه تکامل، پیدایی حیات را یک تصادف میداند. از نظر آماری پیدایی حیات در اثر تصادف امری محال است. مثلاً در مورد پروتئینی که در هموگلوبین وجود دارد، این احتمال که اسیدهای آمینه بهطرزی درست ترکیب شوند، ۱ در ۱۰ به توان ۱۶۷ میباشد، چیزی که از نظر ریاضی غیرممکن است. تازه این فقط در مورد پروتئین موجود در هموگلوبین است. کاهن اعظمِ تکامل، ریچارد داوکینز، خودش پذیرفته که "هر سلول شامل اطلاعات کدبندیشدۀ دیجیتالی است که اطلاعات موجود در آن، بیشتر از مجموعۀ سی جلدی دائرۀالمعارف بریتانیکا است." او این را میپذیرد، با اینحال معتقد است که باید انتظار داشت که افراد هوشمند باور کنند که کتاب پرحجمی چون دائرۀالمعارف بریتانیکا در اثر یک تصادف بهوجود آمده باشد! فرضیۀ تکامل در دادگاه دانش محکوم است. ما مسیحیان میتوانیم مطمئن باشیم که تعلیم کلام خدا در مورد خلقت بسی متقاعدکنندهتر از فرضیۀ تکامل است. معتقدین به خلقت الهی نباید منتظر کشف فسیلهای میانی باشند زیرا مخلوقات هر یک در نوع و جنس خود آفریده شدهاند (پیدایش ۱:۲۱و ۲۴ و ۲۵). معتقدین به خلقت الهی انتظار دارند که برای هر نوع و هر جنس از جانداران، ژن خاص خود آنها یافت شود. ایشان به بعضی از اندامهای انسان بهعنوان زائده نگاه نمیکنند. ایشان از پیچیدگی سلولها آشفتهخاطر نمیشوند بلکه از مهارت و عظمت خالقی که آنها را ساخته است در حیرت میافتند. و سرانجام، معتقدین به خلقت نیازی ندارند که منتظر تصادف و شانس شوند، زیرا میدانند که "در ابتدا خدا آسمانها و زمین را آفرید."
." آثار چارلز داروين به اينترنت پيوست
دانشگاه کمبريج بريتانيا مامور ديجيتال کردن بالغ بر 50 هزار صفحه متن و 40 هزار تصوير درج شده در کتاب های آقای داروين بوده که بخشی از آن اکنون در اينترنت در دسترس است. کاربران اينترنت که از پخش صوتی ام پی3 استفاده می کنند می توانند اين مطالب را به صورت صوتی نيز در دستگاه های خود پياده کنند. اين منبع تازه، برای محققان در نظر گرفته شده است اما تمام کسانی که به تئوری ها و نوشته های داروين در مورد تکامل علاقه مند هستند، می توانند از آن استفاده کنند. يک مجموعه بزرگ دکتر ون وای، تاريخ شناس، مدت چهار سال تمام جهان را برای رديابی نسخه هايی از نوشته های داروين و مطالبی که در مورد او و نظراتش نوشته شده، جستجو کرده است. اين تاريخ نويس می گويد که وقتی تلاش هايش در دانشگاهی در آسيا برای پيدا کردن اطلاعات در مورد تحقيقات داروين با دشواری روبرو شد به اين فکر افتاد که سايتی اينترنتی حاوی کل آثار داروين خلق کند. "داروين آنلاين" به آدرس اينترنتی darwin-online.org.uk شامل متن هايی می شود که هرگز پيش از اين منتشر نشده بود. استفاده مجانی يکی از آثار جالب توجه که در اين سايت منتشر شده يکی از دفترچه يادداشت های داروين است که در دهه 80 ميلادی گم شد اما متن آن از روی نسخه ميکرو فيلمی که دو دهه قبل تهيه شده بود بار ديگر پياده شده است. اين دفترچه يادداشت در کاوشگری های داروين در جزاير "گالاپاگوس" (43-1838) همراه او بوده است. "ژورنال سال 1839" و چاپ دوم تا پنجم "منشاء نمونه های زيستی" (تحقيقاتی که منجر به نظريات وی در مورد تکامل شد) از ديگر يادداشت هايی است که برای اولين بار در اينترنت منتشر شده است. استفاده از اين وب سايت مجانی است. بيشتر متن ها را می توان يا به صورت اصلی آن يا به شکل الکترونيکی ديد. اين وب سايت همچنين به زبان های آلمانی، دانمارکی و روسی در اينترنت منتشر شده است. در حال حاضر اين سايت حاوی 50 درصد از کل آثاری است که تا سال 2009، همزمان با دويستمين سالگرد تولد چارلز داروين، منتشر خواهد شد. راندال کينز، يکی از نوادگان داروين در باره اين سايت اينترنتی گفت: "همه خانواده می خواهند که نوشته های داروين در اختيار همه قرار داشته باشد و اين که اکنون همه می توانند از طريق اينترنت به آنها دسترسی داشته باشند اتفاقی فوق العاده است." |
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر